جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد میسّرم

جامی بده که باز به شادی روی شاه

پیرانه سر هوای جوانی ست در سرم

راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و مسکین این درم

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

کی ترک آبخورد کند طبع خوگرَم

ور باورت نمی کند از بنده این حدیث

از گفته ی کمال دلیلی بیاورم

«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم»

حافظ

اخبار فرهنگی ادبی

 

چون امکان درج چنین پستی...وجود نداشت مطالب را فقط در سایت ببینید

 

 

سایت تازه های ادبی

 

یاعلی