ادیبات امروز.خبر ادبی.مقاله. تحلیل ادبی.شعر. داستان
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سرّ دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هرکه آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
حافظ
روزگاریست که ما را نگران می داری
مخلصان را نه به وضع دگران می داری
گوشه ی چشم رضائی به منت باز نشد
اینچنین عزت صاحب نظران می داری
ساعد آن به که بپوشی تو ، چو از بهر نگار
دست درخون دل پر هنران می داری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران می داری
ای که در دلق ملمّع طلبی نقد حضور
چشم سرّی عجب از بی خبران می داری
چون تویی نرگس باغ هنر ای چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران می داری
گوهر جام جم از کان جهانی دگرست
تو تمنا ز گِل کوزه گران می داری
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی
طمع مهر و وفا زین پسران می داری
کیسه ی سیم و زرت پاک بباید پرداخت
این طمع ها که تو از سیمبران می داری
گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری
مگذران روز سلامت به سلامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران می داری
حافظ