بگذشت و نگه نکرد با من در پای کشان، ز کبر دامن دو نرگس مست نیم خوابش در پیش و به حسرت از قفا من ای قبلهی دوستان مشتاق گر با همه آن کنی که با من بسیار کسان که جان شیرین در پای تو ریزد اولا من گفتم که شکایتی بخوانم از دست تو پیش پادشا من کاین سخت دلی و سست مهری جرم از طرف تو بود یا من؟ دیدم که نه شرط مهربانیست گر بانگ برآرم از جفا من گر سر برود فدای پایت دست از تو نمیکنم رها من جز وصل توام حرام بادا حاجت که بخواهم از خدا من گویندم ازو نظر بپرهیز پرهیز ندانم از قضا من هرگز نشنیدهای که یاری بییار صبور بود تا من بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم سعدی
بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلا ح پیکارت متفق میشوم که دل ندهم معتقد میشوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغیارت گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف میکشم نفس و میکشم بارت نه چنان در کمند پیچیدی که مُخَلّص شود گرفتارت من هم اول که دیدمت گفتم حذر از چشم مست خون خوارت دیده شاید که بی تو برنکند تا نبیند فراق دیدارت تو ملولی و دوستان مشتاق تو گریزان و ما طلبکارت چشم سعدی به خواب بیند خواب که ببستی به چشم سحارت تو بدین هر دو چشم خواب آلود چه غم از چشمهای بیدارت